شاهدخت سرزمین ابدیت
ای همه گل های از سرما کبود خنده هاتان که از لب ها ربود؟ مهر هرگز چنین غمگین نتافت باغ هرگز این چنین تنها نبود تاج های نازتان بر سر شکست باد وحشی چنگ زد در سینه تان صبح می خندد خود ارایی کنید اشک های یخ زده ایینه تان روزگاری شام غمگین خزان خوش تر از صبح بهارم می نمود این زمان -حال شما حال من است ای همه گل های از سرما کبود روزگاری هستی ام را می نواخت افتاب عشق شورانگیز من این زمان خاموش و خالی مانده است سینه ی از ارزو لبریز من تاج عشقم بر سر بشکست خنده ام را اشک غم از لب ربود زندگی در لای رگ هایم مرد ای همه گل های از سرما کبود
نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳۸٦ساعت
٩:۳٢ ق.ظ توسط سارا نظرات () |

